تبليغاتX
mce:style>
log
کد ماوس هدیه خداوند به ما
وبلاگ
.blogtitle {padding-top: 55px;color:#EC7646;font-family: verdana; font-size: 18pt;font-weight: bold;text-align:center} .blogdesc {margin-top: 10px;color:white;font-family: Tahoma; font-size: 9pt;text-align:center} .main {width: 100%;border: 0px;border-collapse: collapse;margin: 0px;padding: 0px;text-align:right} .navbar {width: 200px;float: right;text-align: right;direction: rtl;} .top {vertical-align: top}#marquee img {margin-top: 10px} .copyright {margin-top: 0px;margin-bottom: 0px;color:#808080;}.copyright a, .copyright a:visited {color:#808080;text-decoration: none;}.copyright a:hover {color: #003333;text-decoration: none;} .menu {background-color: #FFFEF9;border: 1px solid #EC7646;width: 170;margin: 5px 0px 10px 0px;text-align=right;padding-bottom: 5px;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .titre {border-bottom: 1px solid #EC7646;text-align: right;color:#444444;background: url('http://javanblog.com/templates/naghash/bg_title.gif');; padding-left:0px; padding-right:2px; padding-top:1px; padding-bottom:2px} .mbody {padding: 5px 3px 0px 3px; line-height: 150%} .mbody form {text-align: center;margin: 0px}.mbody p {margin: 0px} .BannerBox {background-color: White;border: 1px solid #EC7646;color:#0066BB;margin: 5px 0px 3px 0px;width:100;height: 18px;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .BTN {text-align: center;color: #0066BB;border: 1px solid #EC7646;background-color: #EFF4FA;height: 18px;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .post { border: 1px solid #EC7646; margin: 5px 5px 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 8pt; background-image: url(http://javanblog.com/templates/naghash/post-bg.gif); background-repeat: no-repeat; background-position: left bottom; } .postbody {text-align: justify;padding: 10px 5px 3px 5px; line-height: 150%;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .postbody p {margin : 10px 0px} .comments {text-align: left;direction: rt;margin-top: 10px;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .posted {text-align: right;direction: rtl;font-family: Tahoma; font-size: 8pt} .rss {text-align: center;margin-top: 7px;margin-bottom: 0px}.Sidebar {line-height: 150%;width: 150px;float: left;padding:5px;text-align: right;direction: rtl;padding-top: 8px;padding-left:7px; padding-bottom: 0px} -->
بالاخره دخملی به دنیا اومدددددد

شنبه یکم اسفند رفتیم دکتر ابریشمی و بعد از معاینه گفت که 12 اسفند خیلی دیره و ممکنه دخترتون زود به دنیا بیاد و شب و نصف شب بشه ، من و بابا حسین هم یه عالمه فکر کردیم و قرار شد شنبه هشتم اسفند بریم بیمارستان ساعت 7 صبح ،،، 

خلاصه تو این یه هفته همه کارامونو کردیم و خریدامونو انجام دادیم و من آرایشگاه رفتم و موهامو کوتاه کردم رنگ کردم ، جمعه مرضیه خانوم اومد خونه رو تمیز و مرتب کرد ، با قصاب هم هماهنگ کردیم که وقتی شما از بیمارستان مرخص می شی قربونیت کنیم عزیرم ،،،، چند تا عکس هم گرفتیم که یادگاری داشته باشیم ،  

من ساعت 2 خوابیدم و ساعت 4 پاشدم ، موهامو سشوار کشیدم ، خونه رو جمع و جور کردم ، وسایلم رو چک کردم ، نماز خوندم و برای همه دعا کردم و از خدا خواستم به همه سلامتی بده و همه اونهایی که منتظرن رو مامان کنه و ... ،آرایش کردم ، بابا حسین رو ساعت 5 از خواب بلند کردم ، ساعت 6 از زیر قرآن رد شدم و خلاصه اول رفتیم دنبال مامان مهری ، بعد هم رفتیم دنبال مامان پوران و دایی سهند ،، ماشینمون فرد بود و اون روز زوج ، ولی تمام پلیسها رو رد کردیم ، ساعت 6:30 رسیدیم بیمارستان سجاد ، بابا ما رو پیاده کردو رفت پارک کنه ، ما هم تا رسیدن بابا ، یه فرم رو پر کردیم و من مشغول خوندن آیه الکرسی شدم ، دل توی دلم نبود ، ما اولین نفر بودیم و یه اتاق خصوصی گرفتیم ، اتاق 108 ،،،،،، ، خلاصه کاراهای پذیرشو انجام دادیم و رفتیم طبقه اول ،،،،،،،، اتاقم وسایلش همه صورتی بود مثل اتاق خودت ، عزیزم ، همونجا تو بیمارستان سجاد پرستاره اومد لباس اتاق عمل رو بهم داد و گفت بپوش و به من گفت اسمش چیه ؟؟ من هم یه نگاه کردم به بابا حسین و گفتم کیانا ، آره عزیز دلم اسمت رو گذاشتیم  کیانااااا .. 

لباس رو پوشیدم و پرستار گفت باید آرایش چشمتو پاک کنی ، من هم پاک کردم و گفت بخواب می خوام سوند وصل کنیم ، وااااای خدا ، بهش گفتم من می خوام اپیدورال شم ، گفت هر جوری بخوای زایمان کنی باید سوند رو وصل کنیم ، شروع کرد به وصل کردن و من هی پامو جمع کردم و دردم می اومد و اون نمیتونست کارشو انجام بده و آخر سر تموم شد ، واای چقدر درد داشت ، ساعت 7:45 دکتر ابریشمی اومد و به بابا حسین گفت آخرش با سماجت انداختی تاریخو امروز ؟؟!! و به من گفت آماده ای ؟؟ من هم با یه عالمه استرس بله رو گفتم ،،،،  

بله ، یه تخت اوردن و منو خوابوندن توش و از اتاق خارج کردن و من هم همش مشغول دعا خوندن بودم و  دایی سهند و مامان پوران و مهری و بابا حسین هم دنبال بودن و سهند فیلم می گرفتیم ، رفتیم سمت اتاق عمل و بابا حسین به پرستار دوربین رو داد برای فیلمبرداری ،، ..... همه رو ماچ کردم و رفتم توی اتاق عمل ،، حالا خوب بود که پارسال وارد این اتاق شده بودم به خاطر کورتاژم و ترسم ریخته بود ولی خوب وقتی لباسهای سبز رو میدیدم استرسم زیاد می شد ،،  منو از روی تختم انداختن رو تخت اتاق عمل ، چراغها رو روشن کردن و سیمها رو وصل کردن بهم ، دکتر ازم پرسید خوب حالا بیهوشی عمومی می خوای یا اپیدورال و گفت باید با متخصص بیهوشی صحبت کنی ، متخصص بیهوشی هم که یه خانوم خوش اخلاق بود گفت ما اپیدورال نمی کنیم و اسپاینال می کنیم ، بیهوشی نخاعی ،، گفت عوارض نداره و یک در میلیون سردرد و کمر درد می گیرن و اگه بعد از عمل تا 24اساعت تکون نخوری و سرتو بالا نیاری ، سردرد هم نمی گیری ، من هم قبول کردم اسپاینال ، چون می خواست بلافاصله بعد از به دنیا اومدن ، شما رو ببینم عزیز دلم ،،،، روی تخت نشستم و پرستار بهم گفت چه شکم کوچولویی داری ؟ دو لا شدم و تو کمرم آمپول رو زدن ، درد نداشت اصلا ، بعدش خوابیدم و ماسک اکسیژن رو بهم زدن ، ولی یهو حالم بهم خورد و احساس کردم نفسم بالا نمیاد ، به خانوم متخصص گفتم و اون هم یه آمپول زد به دستم ، حالم خوب شد ، یه پرده کشیدن جلوم و کارو شروع کردن ، دکتر ابریشمی به همراه دو تا کمک جراح ،،  ... شروع کردم به دعا کردن ، برای سلامتی همه دعا کردم ، همه اونهایی که التماس دعا داشتن رو یکی یکی یادم اومد و دعا کردم ، با دوربین اومدن ازم یه سری سوال کردن که به خاطر هیجان زیاد اصلا نمی دونستم چی جوابشونو بدم ،    

ایشاالله خدا نصیب همه اونهایی که منتظر چنین لحظاتی هستن بکنه ، روی شکمم فشار می اوردن و می گفتن می خوایم بچه رو گیر بیاریم ، دکتر باهام شوخی می کرد و به من می گفت چه مادر خوش اخلاقی ،  وای صدای پاره شدن کیسه آب رو هم شنیدم ، فکر کنم دیگه تمام شکمم پاره شده بود ، چون دکتر می گفت وای چه دختر آکروبات بازی داری  داره تکون می خوره و نمی ذاره بگیریمش ، یهو دکتر گفت آهان گرفتیمش ،،،،،،، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دیدم یه نوزاد کثیف و چرک و قرمز رو اورد بالاسرم و گفت این هم دخترت ،، نمی تونم اون صحنه رو وصف کنم  ، ای خدااا این فرشته ای بود که نه ماه تو وجود من بود و من چقدر منتظر دیدنش بودم ؟؟؟ خدایا شکرت ، خدایا به خاطر همه چی شکر ،،،،، کیانا جونم  رو برای یه لحظه بردن و شستنش و گریشو دراوردن و اوردنش پیش من ، 

وقتی صورتشو میذاشتن رو صورت من گریه اش بند می اومد ، واای شبیه کی بود نمی فهمیدم فقط همینجوری اشکام بود که داشت میومد و من نمی تونستم کنترلشون کنم ، فقط می گفتم عزیز دلم قربونت برم جان مامان گریه نکن ، قربون اون صورتت بشم ، ولی دیگه بیشتر از این نگهش نداشتن و بردنش تا دکتر اطفال چکش کنه و قد و وزنش مشخص شه   

بله  ، عزیز دردونه من ، ساعت 8:45 ،، با وزن 3300 ، قد 50 ، دور سر 36 به دنیا اومد  

مامان جونم قدمت مباررررررررررررک

یک شب با مامانم بیمارستان موندیم و فرداش هم مرخص شدم و دم خونه خودمون جلو پای من و کیانا گوسفند کشتند 

کیانا سه ساعت بعد از تولد

 

کیانا یک ساعت بعد از تولد  


نوشته شده توسط سحر در 18/12/1388 و ساعت 02:07 | - نظر(3) - دنبالک ها(0)

سیسمونی دخمل گلم

دختر گل و صبورم 

پنج شنبه نهم دی ماه ، تخت و کمدت آوردن ، من و مامان پوران خونه بودیم ، خیلی قشنگه عزیز دلم ، مبارکت باشه ،،،،،،، بعد از اینکه نصاب وصلش کرد ، نهار رفتیم خونه مامان پوران و بعد از ظهرش با بابا حسین و دایی سهند رفتیم خرید دوربین عکاسی و موبایل ، هم دوربین گرفتیم و هم یه موبایل برای من ،هوراااااااا ، می خواییم با دوربین جدید ، عکسهای خوشگل ازت بگیریم عزیز دلم 

 پنچ شنبه شانزده دی ماه هم مامان و منیر جون صبح اومدند خونمون ، بعدش هم خاله گیتی اومد برای چیدن سیسمونی ،،، بگذریم که چقدر اتفاق نظر داشتیم راجع به جای کمد و تخت ، ولی آخر سر حرف حرف مامانت شد عزیزترینم ، ساعت 1 هم خاله سایه و دایی سهند اومدن و نهار خونه ما بودن  .. ساعت 5 هم بابا حسین اومد و کلی ذوق کرد از دیدن سیسمونیت عزیز دلم  ،،،،،،، شام هم همگی با هم رفتیم رستوران چوبیز و بابا حسین همه رو مهمون کرد . 

 حالا می خوام عکسهای سیسمونیت رو بذارم عزیز دلم  :  

 http://picasion.com/pic18/1a8f3df700cbf54975b5cf75a8e3117e.gif 

http://picasion.com/pic18/abbd5e9a8c301d82dc8d6a46fbccec23.gif 

http://picasion.com/pic18/9077f88c7ac79a37a08136cce9540c3b.gif 

http://picasion.com/pic18/b45a46ea2fa75f8dd4b948b894b29074.gif


نوشته شده توسط سحر در 30/10/1388 و ساعت 04:22 | - نظر(2) - دنبالک ها(0)

دومین مسافرت سه نفره

دخمل مامان ، خوشگل مامان  

از هفته قبل ، مامان پوران اینا تصمیم گرفتن این سه روز تعطیلیو که چهارشنبه تعطیله رو برن اصفهان خونه شبنم جون دخترعموی مامان پوران ، شبنم جون خیلی به ما اصرار کرد که ما هم بریم ولی من گفتم شاید سختم باشه ، ولی به هر حال انقدر اصرار کردن که من دیگه راهی شدم ، روز قبلش هم از دکتر ابریشمی اجازه گرفتم و دکتر هم طبق معمول خیالمو راحت کرد و گفت خوش بگذره و فقط تند نرین ،،،، 

عزیز دل مامان ، سه شنبه 21مهرماه بابایی تا ساعت 8 شرکت بود و اومد خونه مامان پوران دنبال من و تا رسیدیم خونه و کارهامونو کردیم و ساکمون بستیم ، ساعت 1 شد و ساعت 5 از خواب پاشدیم 

قرارمون ساعت 6 ، دم خونه منیر جونه ،، ،،، قربونت برم همه بهم گفتن لباس گرم بپوشم که یه وقت خدای نکرده شما سرما نخوری عزیز دلم ،،،،،،،  

خوب بگذریم که ما ساعت 6:30 رسیدیم و یه کمی بقیه دلخور بودن از نیم ساعت انتظار ، ولی به هر حال راه افتادیم دایی سهند هم اومد تو ماشین ما ، من که تا مجتمع مهتاب خواب بودم و اونجا پاشدم و صبحانه خوردم ( راستی یادم رفت بگم یه عالمه مواد خوراکی رنگارنگ برای خودم اوردم که دخمل گلم بخوره و گرسنه نمونه ) ،،،،،،،،، ساعت یک هم رسیدیم خونه شبنم جون و بعدش هم نهار ، به خاطر من یه سوپ جو خیلی خوشمزه درست کرده بود و یه غذایی به نام ویارونه که توش زرشک و مرغ و اینها درهم بود نمیدونم تاحالا نخورده بودم ، فکر کرده که من حالت تهوع دارم که خوب یه مقدار هم داشتم عزیزم . 

بعد از ظهر با بابایی حسین یه دراز کشیدیم و یه چرت نیمساعته زدیم و بعدش هم شام رفتیم خونه شهرام جون پسرعموی مامان پوران ،،،،اونها هم خیلی زحمت کشیده بودن ،،،،،   

شب هم رفتیم خونه شازده ( زن عموی مامان پوران) به صرف خواب ،،،، نهار فردارو هم اونجا بودیم و شب هم رفتیم چادگان ، شام خوردیم ،، و جمعه صبح هم راه افتادیم ، این هم مسافرت سه نفره ما با بابایی مهربون و دخمل گلم ،،،،،،، ایشاالله سال دیگه با خودت میایم ،،،  

بوووسسسسسسسسس


نوشته شده توسط سحر در 2/10/1388 و ساعت 04:32 | - نظر(0) - دنبالک ها(0)

هورااااا جنسیتت معلوم شدددددددد

سلام دخمل گلم تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خوبی خانوم خوشگله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

سه شنبه هفت مهر ماه ساعت 8 مرخصی گرفتیم و با بابایی رفتیم سونوگرافی دکتر شاکری  (بیمارستان پاستور نو )، سه نفر جلو ما بودن ، دل تو دلم نبود ،،،،،،، وای خدا یعنی امروز من می فهمم دیگه بالاخره تو پسملی یا دخمل ،،،،،، انقدر آیه الکرسی خوندم که تو سالم باشی ، نمی دونی عزیز دلم چقدر استرس داشتم ..... خلاصه نوبت ما شد و رفتیم تو ومن خوابیدم ، دکتر شاکری وزن و قدتو گفت عزیز دلم و گفت سالمی خدارو شکر و بعد از یه مکث کوتاه گفت جنسش هم دختر خانومه ! هوراااااااااااااااااااااا تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

الهی قربونت برم که تو دخملی ، عشق وزندگی و نفس من 

من و بابایی به هم نگاه کردیم و خدا رو شکر کردیم و صدای ضربان قلبتو برامون گذاشت و ما باز هم خدا رو شکر کردیم و به دکتر گفتیم مطمئنی دختره ، گفت بللللللله ، برین براش سیسمونی بگیرین ، گفت ماشاالله قد بلنده ، ولی تپل نیستش ، فدات بشم مامانی من که معلومه برای خودت باربی هستی تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net  

بعد هم با بابایی رفتیم شیرینی گرفتیم و دو تایی با هم رفتیم خونه خاله گیتی که مامان پوران و منیر جون هم اونجا بودند و حسابی خوشحال شدن ، من هم دیگه به شوق دخملم ، سرکار نرفتم و نهار همونجا بودم .  ولی بابایی کار داشت رفت شرکت . 

بعد از ظهر هم رفتیم دکتر و تا منو دید گفت دختر داری ؟؟!!! من هم جواب سونو رو بهش نشون دادم و گفتم بله دختر دارم ، جواب سونو رو دید و شکر خدا از همه چی راضی بود ... 

 ( راستی دختر گلم ، اینم بگم که تو پاهاتو جفت کرده بودی و به حالت سجده بودی ، حالا نمی دونم دکتر شاکری چطوری تونسته بفهمه که تو دخملییییی ، قربونت برم که انقدر محجوبی که پاهاتو بسته بودی خانوم خانوما تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net)  

نمی دونی بابایی چقدر خوشحال شد که اول از همه تو سالمی و بعدش هم دخملی ،،،،ایشاالله که مثل بابایی مهربون باشی و با محبت ، دوستون دارم و از خدا سلامتی هر دو شما رو می خوام تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نوشته شده توسط سحر در 12/7/1388 و ساعت 07:40 | - نظر(1) -

 خوشگل مامان امسال 31 شهریور ماه ، ماه رمضان شروع شد عزیزم ،،،،،،و من چقدر برای صالح و سالم بودنت سحر و افطار دعا می کردم ، بابا حسین ماشاالله امسال تمام روزه ها رو گرفت عزیز دلم ،

ولی این رو هم بگم که خیلی بهم سخت گذشت ، ماه رمضان رو همیشه دوست داشته و دارم ولی با این وضعیتی که داشتم اصلا خوب نبود ، گاز رو بسته بودن ،در آبدارخانه شرکتو قفل کرده بودن ، خلاصه خیلی همه جوره ممنوع بودیم مامانی ،،،،، ساعت کاریمون هم از ساعت 9 بود تا 4 ، یک هفته اول هم که به خاطر چای نخوردن و نرسیدن مواد غذایی ، سردرد های وحشتناک می گرفتم و حالت تهوع هم روش ، به طوریکه جنازه می رسیدم خونه ، مامان پوران هم که خدا خیرش بده برام تو این مدت خیلی زحمت کشید یک لیوان چای با دو تا خرما بهم می داد و حالم یه کم جا میومد ، این اواخر عزیز دلم مجبور بودم به خاطر شما هم شده به اندازه یه ظرف کوچیک هم شده غذا بیارم و یواشکی گرم کنم و بخورم  ، بعد عصری بیام خونه مامان پوران تا بهم یه غذای مفصل بده عزیزم ، قربونت برم که حاضرم به خاطر تو تمام سختیها رو تحمل کنم  ،، 

بعدش هم برات از شبهای قدر بگم ، نذر کرده بودم که اگه صدای قلبتو شنیدم  زولبیا بامیه بدم دبستان نور که هر سال اونجا می ریم و ایشاالله سالهای دیگه خودتو هم می بریم کوچولو مامان ،  من امسال نتونستم هر سه شب برم اونجا ، به خاطر اینکه می ترسیدم کمر درد بگیرم و خسته بشم و تو خونه حسابی برای همه دعا کردم ، برای خودم باباییت ، خودت ، مامان پوران و باباسعید و خاله و دایی و مامان مهری و باباعباس و عمه و عموهات و ....  

شنبه 28 شهریور هم که اعلام کردن فردا عید فطره و بابایی حسابی خوشحال شد ،،،،، 

روز عید فطر نهار رفتیم خونه مامان مهری اینا و دایی مهدی ( دایی بابایی که از انگلیس اومده بود) هم اونجا بود .... 

این هم از ماه رمضان سال 88 ،،،،، که تو عزیزترینم تو وجودم بودی ،،،،،،،،،، 

 وای راستی ، هفتم مهر وقت سونوگرافی دارم که دیگه جنسیت دلبندم مشخص شه ، دارم از هیجان میمیرم ..............


نوشته شده توسط سحر در 4/7/1388 و ساعت 06:39 | - نظر(3) -

اولین مسافرت سه نفره

کوچولوی مامانی ،،،، مامان پوران و باباسعید اینا به اتفاق خاله گیتی قراره سه شنبه (27 مرداد) برن مسافرت همدان،،، به ماهم خیلی اصرار کردن ولی بابا حسین این روزها کارش خیلی سنگینه و نمی تونست بیان ، قرار شد اگه دکتر ابریشمی اجازه بدن ما چهار شنبه بعد از ظهر راه بیفتیم عزیزم 

چهارشنبه ساعت 2 بابایی اومد دنبال من ، (روز قبل وسایلمونو جمع کردیم البته من نه باباییت کمکم کرد عزیزم ، اینو بدون من بدون بابایی اصلا نمی تونم هیچ کاری بکنم ) و راه افتادیم ، آره عزیزم اولین مسافرت سه نفرمون بود ،،،  

من یه ساعتی جلو پیش بابایی بودم و بعد یه کم خسته شدم و بیشتر راه رو پشت ماشین خواب بودم و هر یه ساعت یه بار به توصیه دکتر پیاده می شدم ، ساعت 8 شب رسیدیم اونجا ، مامان پوران اینا همه پارک بودن و ما رسیدیم اونجا وشام خوردیم و خلاصه خیلی خوش گذشت ، فردا صبح هم رفتیم بوعلی سینا ، گنجنامه و ... البته من زیاد خودمو خسته نمی کردم که یه وقت شما اذیت نشی عزیز دلمممممممم ، 

جمعه هم یه سری زدیم بازار و من به خاطر حالت تهوعم یه عالمه کشک محلی گرفتم و شیرینی زنجبیلی و یه سری سوغاتی هم برای مامان مهری و عمه میترا گرفتیم ... بعد از نهار هم راه افتادیم به سمت تهران 

کوچولوی مامان ، انشاالله که سالم به دنیا بیایی و همراه تو و بابا حسین یه سفر به کل ایران داشته باشیم.  

بوسسسسسسسسس


نوشته شده توسط سحر در 3/6/1388 و ساعت 06:38 | - نظر(0) -

حبه نبات مامان  

می خواستم بهت بگم که حالت تهوع مامان نه تنها بهتر نشده بلکه بدتر هم شده عزیزم  ولی من به خاطر تو تمام این سختیها رو تحمل می کنم تا تو خوب رشد کنی ،، می دونی بابا حسین هم خیلی هوامو داره عزیزم ، چون این روزها خیلی بهانه گیر و بداخلاق شدم و همیشه هم میخوابم ، خدا خیرش بده ،،  

نی نی کوچولوی من ، می دونی تو این دوران از چه چیزهایی بدم اومده ؟ برات می نویسم که بدونی ! ،،، یعنی بدم نیومده وقتی می خورم حالم بد می شه مامانی جونم  

ریحان ، لیمو ترش ، نون سنگک ! ، جوجه کباب ، کباب کوبیده ، برگ ، دلستر و خیلی چیزهای دیگه بدم اومده  ،،،،، وقتی میریم رستوران من فقط برنج و ماست موسیر        می خورم عزیز دلم  ............. 

بوسسسسسسسسسسس برای خوشگلکم 

http://www.glitter-graphics.com"> src="http://dl6.glitter-graphics.net/pub/721/721276dg5ucjs5ib.gif" width=48 height=48 border=0>


نوشته شده توسط سحر در 29/5/1388 و ساعت 09:46 | - نظر(10) -

حالتهای مامان

قند عسلم 

این یکی دو هفته ای که نتونستم برات چیزی بنویسم خیلی حالم بد بود ... حالت تهوع خیلی داشتم به همه چی بی میل بودم مخصوصا به غذاهای شرکت،،،، ولی دائما خدا رو شکر می کردم و می کنم این یعنی تو وجود داری و رشد می کنی و مهم نیست من چه حالتهایی دارم ،،،،،،، 

پنج شنبه مامان پوران ، عمو حمید و عمو مجید و عمو مسعود رو شام دعوت کرده بود و اون روز همه فهمیدند که من تو رو دارم و همه خیلی خوشحال شدن و تبریک گفتن ، چون هیچ بچه ای هم تو فامیل نیست همه منتظر به دنیا اومدن تو هستند مامانی من ،،،، ایشاالله که سر موقع به دنیا بیاییگ 

دایی سهند می گه آخه من چه جوری تا اسفند صبر کنم ،،،، زود به دنیا بیاد من ببرمش استادیوم !! 

عزیزترینم ،، من خیلی می خوابم البته چون سر کار می رم خوب خیلی خسته می شم ولی کلا خوابم زیاد شده هر جا می رم می خوابم ،، همه بهم می گن دخترو زاییدی ،، ( فقط از خدا می خوام سالم باشی جنسیتت اصلا برام مهم نیست ) ،،،،، بابا عباس بابابزرگت به من می گه حالا خوبه اندازه یه دونه برنجه و انقدر می خوابی اگه بشه اندازه یه خرما دیگه می خوای چی کار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟  نوه آخری هستیو خیلی دوست دارن زودتر تو رو ببینن خوشگلکم.

 سالم سالم باش و خوب خوب از من تغذیه کن عشق دومم   

 دوستتتتتتتتت دارم










نوشته شده توسط سحر در 18/5/1388 و ساعت 10:37 | - نظر(2) -

مشخصات فندوق کوچولوی مامان

عزیز دلم ، نفسم ، جیگرم   

می خوام مشخصاتت رو برات بذارم که بتونی خودت که بزرگتر شدی بخونی و به قدرت خدا پی ببری  

بدونی که چقدر بودی و حالا ....  

 سنت دقیقا هفت هفته و شش روز بود  

ضربان قلبت 152 بار در دقیقه می زد  

و قدت 13 میلیمتر بود  دونه برنج مامان ( به قول دکتر شاکری ) هزار ماشاالله قد بلند هستیااا!!   اینم یه بوسسسسسسسس گنده برای تو!

 

 










نوشته شده توسط سحر در 6/5/1388 و ساعت 07:07 | - نظر(2) -

اولین سونو گرافی

سلام مامانی من 

امروز رفتم سونوگرافی دکتر شاکری بیمارستان پاستور نو ،،،  ( این توضیح رو هم بدم یک دفعه که خاله نرگس کیان مهر رو حامله بود من بردمش این سونو گرافی و خیلی از دکترش خوشم اومد و به خودم گفتم هر وقت مامان شدم حتما حتما میام اینجا پیش این سونو)

ساعت 4 وقت گرفتم گفت ساعت 5:30 بیا ... بابایی هم اومد عزیز دلم ،، بعد از 5 دقیقه رفتیم تو ،،، فدات شم داشتم از استرس می مردم ،، دستگاه رو گذاشت رو شکمم و به دنبال تو فسقلی می گشت ، بهم گفت اینو گوش بده که بفهمی زنده است ، یهو صدای قلبتو گذاشت ،، قربون اون صدای قلب یک دهم میلیمتریت بشم که انقدر تند تند می زد  ، نفسم از شوق همونجا زدم زیر گریه ، حرفهای دکتر شاکری که رو یک ریز حرف می زد نمی شنیدم ، بابایی داشت خدا رو شکر می کرد و اشک تو چشاش جمع شده بود و روش نمی شد جلوی دکتر گریه کنه ! پروردگارا هزاران مرتبه شکر که به من نعمت مادر شدن رو دادی ، صد هزار مرتبه شکر که لذت شنیدن صدای قلب موجودی رو دادی که الان تو وجودمه ،  

خدای بزرگ این لذت رو به همه مادران منتظر نیز عطا کن الهی آمین  

 راستی عزیزم دکتر منو سونو ان تی هم کرد و گفت خدا رو شکر همه چیت سالمه  نخاعت ، جمجمه ، عصبهات و ...  گفت برو خیالت راحت باشه .......... باز هم شکرت      

 

 










نوشته شده توسط سحر در 3/5/1388 و ساعت 08:53 | - نظر(0) -

رفتن من به دکتر

 شنبه 13 تیر ماه ، ساعت 6 بعد از ظهر

کنجد دردونه مامان ! 

امروز بعد از ظهر با مامان پوران مامانبزرگت رفتیم دکتر ابریشمی ، جواب آزمایشو بهش نشون دادم گفت بللللللههههههههه دست گل به آب دادین که !  سریع روز زایمانو حساب کرد و گفت عزیز دلم 15 اسفند به دنیا میاد ممکنه زودتر هم بشه  

دکتر جون برام آزمایش سه ماهه اول بارداری نوشت ( قند ، هپاتیت و ایدز و عفونت اداراری وگروه خونی ) ، یه سونو هم نوشت تو هفته ششم که سن جنین و سلامتیش مشخص شه ..... 

ای خدا وقتی گفت برو سونو تا مطمئن شیم ، یه اظطرابی سراسر وجودمو در برگرفت ، خداوندا به خودت توکل می کنم و کنجدمو به تو می سپارم ....  

دکتری وقتی استرسمو دید قرص ب کمپلکس داد و یادآوری کرد که استرس نداشته باشم که هیچ کسی به جز خودم نمی تونه بهم کمک کنه ................ 

بابا حسین اومد دنبالمون و رفتیم میوه فروشی و یه عالمه میوه های جور وا جور و رنگارنگ تابستونی گرفتیم که شما نی نی گولوی نازنین بتونی ویتامین ها و غذاهای مقوی بخوری


نوشته شده توسط سحر در 24/4/1388 و ساعت 09:23 | - نظر(0) -

جواب آزمایش مثبت شد

پنج شنبه 11 تیر 

خوشگلکم ، دیشب تا صبح خوابم نبرد ، صبح ساعت 7 صبح از خواب بلند شدممم ، با بابایی رفتیم آزمایشگاه ، آزمایش دادم  ، بابا رسوندم سید خندان که بره شرکت ... خودم هم برگشتم خونه ، صبحانه خوردم ، رفتم آرایشگاه ( ابرو ) اونجا خیلی معطل شدمممم ، ساعت 12 آزمایشگاه می بست آخرش کارم تموم نشد و رفتم جواب آزمایشو گرفتم ، پذیرش با یک لبخند بهم گفت مثبتههههههههه 

خدایا کرمتو شکر ، خدایا هر چی خودت صلاح می دونی برامون رقم بزنننننن 

عزیز دل ما مان بتا 184 روز بود ، بعد از سه روز تاخیر در عادت ماهیانه..... 

زنگ زدم به بابایی گفتم و کلی خدا رو شکر کرد و خوشحال شد ... بعدش هم رفتم خونه مامان پوران و به همه گفتم ، به دایی سهند و خاله سایه ، و همه کلی ذوق کردن .......... 

نماز شکر و به جا آوردم ...


نوشته شده توسط سحر در 21/4/1388 و ساعت 07:16 | - نظر(0) -

اولین روزی که فهمیدم تو توی وجودم هستی

نی نی عزیز دلمممممممم ، چهارشنبه 10 تیر از سرکار اومدم خونه ، یک کم دل درد داشتم ، دراز کشیدم ، یهو چشمم به بی بی چکی که بابا حسین برام خریده بود افتاد وسوسه شدم ، آخه قرار بود بذارم شنبه امتحان کنم ، خلاصه رفتم و امتحان کردم اونم فقط با دو الی سه قطره ادرار ( حالا بگذریم که با چه بدبختی بی بی چکو گذاشتم توش ... ) یه 5 دقیقه گذاشت دیدم یک خط صورتی کمرنگ افتاد ، همونجا هی چشممو باز و بسته کردم ، فکر کردم خطای دیده ، گفتم اشتباه می کنم آخه ساعت 8 شب بود ، بی بی چک بیشتر صبح جواب می ده ، هی بردم دور هی بردم نزدیک ، دیدم نه !! یه خط کمرنگ افتاده گفتم شاید اشتباه شده مقدار ادرار کم بوده .... سریع زنگ زدم به بابا حسین گفتم یه بی بی چک دیگه بگیر ... 

ساعت 9 بابا حسین اومد ، بهش نشون دادم، گفت داری اشتباه می کنی ، بهش گفتم روی جلد رو نگاه کن گفته اگه حتی یه کمرنگ هم بیاد مثبتهههههه ... قبول نکرد ، گفتم من طاقت ندارم تا صبح صبر کنم چی کار کنممممممممممم ............  

عزیزترینم ، باز هم طاقت نیاوردم و به بابا حسینت گفتم باز هم الان می ذارم اگه خط دوم افتاد دیگه من یه مامان هستم و گذاشتم و دیدم بلههههههههههه یه خط کمرنگ افتاددددددددد  و دیگه هم خودم و هم بابایی باورمون شد که یه نی نی تو وجودمه ...

خدایا صد هزار مرتبه شکرت ، خدایا هزاران بار شکر که منو لایق دونستی که مادر شم، خدایا نی نی گولوی منو خودت حفظ کن..... 

به بابایی گفتم پاشو الان بریم آزمایش بدیم!!!! گفت خانوم عجله نکن فردا صبح می ریم ، به چند تا بیمارستان زنگ زدم همه گفتن فردا صبح.............. خدایا باید تا فردا صبح صبر کنممممم ... 


نوشته شده توسط سحر در 21/4/1388 و ساعت 06:43 | - نظر(2) -

نوشته های پیشین
بالاخره دخملی به دنیا اومدددددد
سیسمونی دخمل گلم
دومین مسافرت سه نفره
هورااااا جنسیتت معلوم شدددددددد
بدون عنوان

صفحات :
mce:style>
log
کد ماوس
وبلاگ