شنبه یکم اسفند رفتیم دکتر ابریشمی و بعد از معاینه گفت که 12 اسفند خیلی دیره و ممکنه دخترتون زود به دنیا بیاد و شب و نصف شب بشه ، من و بابا حسین هم یه عالمه فکر کردیم و قرار شد شنبه هشتم اسفند بریم بیمارستان ساعت 7 صبح ،،،
خلاصه تو این یه هفته همه کارامونو کردیم و خریدامونو انجام دادیم و من آرایشگاه رفتم و موهامو کوتاه کردم رنگ کردم ، جمعه مرضیه خانوم اومد خونه رو تمیز و مرتب کرد ، با قصاب هم هماهنگ کردیم که وقتی شما از بیمارستان مرخص می شی قربونیت کنیم عزیرم ،،،، چند تا عکس هم گرفتیم که یادگاری داشته باشیم ،
من ساعت 2 خوابیدم و ساعت 4 پاشدم ، موهامو سشوار کشیدم ، خونه رو جمع و جور کردم ، وسایلم رو چک کردم ، نماز خوندم و برای همه دعا کردم و از خدا خواستم به همه سلامتی بده و همه اونهایی که منتظرن رو مامان کنه و ... ،آرایش کردم ، بابا حسین رو ساعت 5 از خواب بلند کردم ، ساعت 6 از زیر قرآن رد شدم و خلاصه اول رفتیم دنبال مامان مهری ، بعد هم رفتیم دنبال مامان پوران و دایی سهند ،، ماشینمون فرد بود و اون روز زوج ، ولی تمام پلیسها رو رد کردیم ، ساعت 6:30 رسیدیم بیمارستان سجاد ، بابا ما رو پیاده کردو رفت پارک کنه ، ما هم تا رسیدن بابا ، یه فرم رو پر کردیم و من مشغول خوندن آیه الکرسی شدم ، دل توی دلم نبود ، ما اولین نفر بودیم و یه اتاق خصوصی گرفتیم ، اتاق 108 ،،،،،، ، خلاصه کاراهای پذیرشو انجام دادیم و رفتیم طبقه اول ،،،،،،،، اتاقم وسایلش همه صورتی بود مثل اتاق خودت ، عزیزم ، همونجا تو بیمارستان سجاد پرستاره اومد لباس اتاق عمل رو بهم داد و گفت بپوش و به من گفت اسمش چیه ؟؟ من هم یه نگاه کردم به بابا حسین و گفتم کیانا ، آره عزیز دلم اسمت رو گذاشتیم کیانااااا ..
لباس رو پوشیدم و پرستار گفت باید آرایش چشمتو پاک کنی ، من هم پاک کردم و گفت بخواب می خوام سوند وصل کنیم ، وااااای خدا ، بهش گفتم من می خوام اپیدورال شم ، گفت هر جوری بخوای زایمان کنی باید سوند رو وصل کنیم ، شروع کرد به وصل کردن و من هی پامو جمع کردم و دردم می اومد و اون نمیتونست کارشو انجام بده و آخر سر تموم شد ، واای چقدر درد داشت ، ساعت 7:45 دکتر ابریشمی اومد و به بابا حسین گفت آخرش با سماجت انداختی تاریخو امروز ؟؟!! و به من گفت آماده ای ؟؟ من هم با یه عالمه استرس بله رو گفتم ،،،،
بله ، یه تخت اوردن و منو خوابوندن توش و از اتاق خارج کردن و من هم همش مشغول دعا خوندن بودم و دایی سهند و مامان پوران و مهری و بابا حسین هم دنبال بودن و سهند فیلم می گرفتیم ، رفتیم سمت اتاق عمل و بابا حسین به پرستار دوربین رو داد برای فیلمبرداری ،، ..... همه رو ماچ کردم و رفتم توی اتاق عمل ،، حالا خوب بود که پارسال وارد این اتاق شده بودم به خاطر کورتاژم و ترسم ریخته بود ولی خوب وقتی لباسهای سبز رو میدیدم استرسم زیاد می شد ،، منو از روی تختم انداختن رو تخت اتاق عمل ، چراغها رو روشن کردن و سیمها رو وصل کردن بهم ، دکتر ازم پرسید خوب حالا بیهوشی عمومی می خوای یا اپیدورال و گفت باید با متخصص بیهوشی صحبت کنی ، متخصص بیهوشی هم که یه خانوم خوش اخلاق بود گفت ما اپیدورال نمی کنیم و اسپاینال می کنیم ، بیهوشی نخاعی ،، گفت عوارض نداره و یک در میلیون سردرد و کمر درد می گیرن و اگه بعد از عمل تا 24اساعت تکون نخوری و سرتو بالا نیاری ، سردرد هم نمی گیری ، من هم قبول کردم اسپاینال ، چون می خواست بلافاصله بعد از به دنیا اومدن ، شما رو ببینم عزیز دلم ،،،، روی تخت نشستم و پرستار بهم گفت چه شکم کوچولویی داری ؟ دو لا شدم و تو کمرم آمپول رو زدن ، درد نداشت اصلا ، بعدش خوابیدم و ماسک اکسیژن رو بهم زدن ، ولی یهو حالم بهم خورد و احساس کردم نفسم بالا نمیاد ، به خانوم متخصص گفتم و اون هم یه آمپول زد به دستم ، حالم خوب شد ، یه پرده کشیدن جلوم و کارو شروع کردن ، دکتر ابریشمی به همراه دو تا کمک جراح ،، ... شروع کردم به دعا کردن ، برای سلامتی همه دعا کردم ، همه اونهایی که التماس دعا داشتن رو یکی یکی یادم اومد و دعا کردم ، با دوربین اومدن ازم یه سری سوال کردن که به خاطر هیجان زیاد اصلا نمی دونستم چی جوابشونو بدم ،
ایشاالله خدا نصیب همه اونهایی که منتظر چنین لحظاتی هستن بکنه ، روی شکمم فشار می اوردن و می گفتن می خوایم بچه رو گیر بیاریم ، دکتر باهام شوخی می کرد و به من می گفت چه مادر خوش اخلاقی ، وای صدای پاره شدن کیسه آب رو هم شنیدم ، فکر کنم دیگه تمام شکمم پاره شده بود ، چون دکتر می گفت وای چه دختر آکروبات بازی داری داره تکون می خوره و نمی ذاره بگیریمش ، یهو دکتر گفت آهان گرفتیمش ،،،،،،، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دیدم یه نوزاد کثیف و چرک و قرمز رو اورد بالاسرم و گفت این هم دخترت ،، نمی تونم اون صحنه رو وصف کنم ، ای خدااا این فرشته ای بود که نه ماه تو وجود من بود و من چقدر منتظر دیدنش بودم ؟؟؟ خدایا شکرت ، خدایا به خاطر همه چی شکر ،،،،، کیانا جونم رو برای یه لحظه بردن و شستنش و گریشو دراوردن و اوردنش پیش من ،
وقتی صورتشو میذاشتن رو صورت من گریه اش بند می اومد ، واای شبیه کی بود نمی فهمیدم فقط همینجوری اشکام بود که داشت میومد و من نمی تونستم کنترلشون کنم ، فقط می گفتم عزیز دلم قربونت برم جان مامان گریه نکن ، قربون اون صورتت بشم ، ولی دیگه بیشتر از این نگهش نداشتن و بردنش تا دکتر اطفال چکش کنه و قد و وزنش مشخص شه
بله ، عزیز دردونه من ، ساعت 8:45 ،، با وزن 3300 ، قد 50 ، دور سر 36 به دنیا اومد
مامان جونم قدمت مباررررررررررررک
یک شب با مامانم بیمارستان موندیم و فرداش هم مرخص شدم و دم خونه خودمون جلو پای من و کیانا گوسفند کشتند
کیانا سه ساعت بعد از تولد
کیانا یک ساعت بعد از تولد




نوشته شده توسط سحر در 18/12/1388 و ساعت 02:07 | - نظر(3) - دنبالک ها(0)